ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
مقدمهء مصحح 13
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
نبودند . . و در صفحه 203 : « عصا بر گرفت و بر كعب عوج زد و بيفتاد چند جهانى » يعنى ببزرگى و مقدار جهانى بود و يا مانند جهانى . 44 ) چون - مكرر و زايد خاصه در ابتداى جملات بدون ذكر خبر ، مثال : « و چون جبرائيل عليه السّلام كبش بياورد و ابراهيم قربان كرد » ( ص 192 ) و « تا چون سپاه مسلمانان . . . به همه جاى پيروزى يافتند و خالد را فرمود تا به يمامه رود ، ( ص 266 ) و صفحات ( 375 ) سطر 8 - 9 و ص ( 385 ) س 6 - و ص ( 445 ) س 6 و جاهاى ديگر . . و هر چند ميتوان تصور كرد كه هر گاه حرف ( و ) را كه لابد بعد از يكى ازين جملات ميايد برداريم ، جملهء بعد از آن خبر ( چون ) خواهد بود ، اما در همه جا گويا نتوان اين اصلاح را بجا آورد و بعلاوه در تاريخ سيستان و جوامع الحكايات عوفى هم نظير اين جملها مكرر به نظر رسيد ، بنابر اين در حذف ( و ) كه فرض شده بود كه زايدست خوددارى شد . 45 ) خافى - بمعنى پنهان كه مخفى گويند ، مثال : تا چون خوانند تامل كنند هر چه مقصود هاء اصلى باشد هيچ خافى نماند . » 46 ) خوار خوار - يعنى به سهولت و آسانى ، مثال از ص 51 : « ده رطل روى در چهار بوته بگداختند و بر سينهء وى ريختند خوار خوار » يعنى : آسان آسان . و خوار در اصل لغت پهلوى بمعنى سهل و آسانست و ضد آن دشخوار است بمعنى دشوار . 47 ) خواست كرد ، از افعال مقاربهء مركبه و خواست گشت و خواست شد و خواست رفت و غيره - و اين فعل از قرن هفتم ببعد منسوخ شده است و بجاى آن دو فعل جدا آورند يا جملهء به كار برند - اين فعل و نظاير آن در نظم و نثر قديم زياد به كار ميرفته و خوب فعلى است و طبرى و فردوسى و غالب متقدمان آن را به كار مىبستهاند ، مثال : « دعوتها آشكار خواستند كرد » ( ص : 317 ) و « فريدون ديگر همى خواست شد » دقيقى . 48 ) خوانند و خواندندى - بجاى آنكه امروز گوئيم ( نام ) در وقتى كه ميخواهيم نام كسى يا جائي يا چيزى را در ضمن جملهء ديگرى معين كنيم - چنان كه گوئيم خبر رسيد كه شهرى كه تربت نام دارد بزلزله ويران شده است . و در زبان پهلوى و نثر طبرى و تاريخ سيستان و اين كتاب در اين موارد بجاى ( نام ) فعل ( خوانند ) يا ( خواندند ) يا ( گفتند ) ميآورند - مثال از نثر پهلوى : « اندر گرگان شهرستان دهستان خوانند نرسيه اشكانان كرد » ( كتاب شتروهاى ايران طبع بمبئى - متون پهلوى ص 20 فقره 17 ) - يعنى : در گرگان ايالت دهستان نام را نرسى پسر اشك بنا كرد . مثال از تاريخ سيستان ص 362 : « و پس ايشان بشدند تا بمختاران خوانند » - و در اين كتاب ص 264 : « و از شتران جمازه يكى بود ايله خواندند كه آن را ملك ايله فرستاده بود » و جاى ديگر ص 280 : « مغيرة بن شعبه را غلامى بود بنام فيروز و كنيت او بو لؤلؤ گفتندى » و گاهى بين بين آورده چون ص 272 :